مسافر تنهايي
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد، که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته ، اشک می ریزد
همه جا خاموش است
روشنی در کار نیست پیش رویم تاریک . دلم از انگیزه تهیست دل و جانم خسته است در گلویم بغضیست به تلنگر ترکیدن شده است کارش پروبالم سنگین است شوق پرواز انگار شده در من خاموش چه زیبا گفت آن اهل کاشان " تا شقایق هست زندگی باید کرد " بی شقایق شده ام زندگی سخت است برای همون بی وفااااا.... اولش که میخواستی بری عصبانی شدم..داد زدم..گریه هم کردم..اما... بعدفکر کردم دیدم تواز اولش هم نیومده بودی..توهم من بود!!من خواسته بودم وشاید تو000 نمیدانم شاید تصور من غلط است خوب آدمی که نیومده رفتن واسش بی معنیه... خیلی چیزهای دیگه هم بی معنی میشه... نیومدی پس همسفرم نشدی..همپام نبودی دلتنگی برای چیزی که هیچوقت نداشتمش مسخره است!!! ولی مسخره تر اینه که فکر می کنم چیزایی رو که الان نوشتم مسخره است و امید دارم ای همه من! امشب با تو سخن ها دارم. می شنوی که...؟ اشکم را که می بینی؟ ؛ امشب پرده دری می کند امشب ثانیه های بی خاموشی خویش را شمارش می کنم خاموش می خواهم در تو گم شوم. حضور و تماشا دیگر مرا بسنده است دریاب مرا که تیرچشم آن ابرو کمان کرد امشب نمی گذرد تصویری از زخم خاموش وجودم را سرد می کند گاهی رفتن تو را در اوج نگاه میدارد ... و ماندن تورا پست میکند! .گاهی بغض امان نمیدهد ... گاهی دل بی دغدغه ای ملموس میل به نعره کشیدن دارد گاهی اشک در پشت پلک ها منتظر ریختن است... گاهی گونه هایت خیس خیس میشود.... گاهی همه چیز به یکباره ویران میشود... امشب نیز یکی از ان شب های ویرانگر است... +شکستم! محکم! دردآور! ویرانگر! +فراتر از عشق دوستت دارم
امشب به اندازه همه ابر های پاییزی، دلم گرفته است. مدتی است که فهمیده ام تعلق به پاییز دارم. معنی اش را اما هنوز نمی دانم
حجم غربت من امشب همه ستاره های خاموش را فرا گرفته است. همان پاره سنگ های سرد و تنها. همان ستاره هایی که روزی نور می آفریدند .
آه... امشب خود را "دچار" می یابم. ای کاش دست و پایم در بند تو بود؛ قفل های پولادین همه قلبم را پوشانده اند. امشب تپش های من نیمه تمام مانده اند. نفس هایم بریده بریده شده اند
...امشب در دفتر خود واژه ای جز "دچار" نمی نویسم
.
.
.
:در آغاز شب، همین چند ساعت پیش با خود بحث می کردم. از مردم آن سوی خیابان می گفتم
چه چیز شادمانشان کرده است؟ آن ها مگر دچار نیستند؟ اصلا معنی رنگ ها برای آن ها چیست؟ حس غریب جاده های سفر، آیا به جان آن ها هم رسوخ می کند؟ آن ها چند لایه از سنگ های زمین را دیده اند؟ رنگ پاییز را آیا آن ها هم مثل من می بینند؟ آیا تا بحال فکر باران را کرده اند؟در فصل باران آیا تاکنون ذهنشان از هیچ پر شده است؟ آیا در روزهای ابری پاییز از زمین کنده نمی شوند؟ سکوت خاموش برایشان چه معنی ها دارد؟
آیا آن ها تنها هم بوده اند؟
امشب از خود پرسیدم: آن ها از چه شادمانند؟ اصلا آیا شادمانند؟ من که باور نمی کنم. امشب هر چه اندیشه کردم و هر چه سرتاسر کهکشان را جستجو کردم، بهانه ای برای رهایی نیافتم. این را خود آن ها هم شاید بدانند. شاید نخواسته اند که باور کنند. من که نمی توانم باور نکنم ، مردم حسادت دارند ؟ براستی معنای حسادت چیست ؟دلسوزی یا روندی از زندگی؟ نمی دانم ؟؟؟
.
.
.
!ای یگانه ترانه من
امشب دچار تو ام. مرا دوباره از خود دور ساخته ای. دوری امشبت اما با دیگر شب ها فرق دارد. امشب اگر در آغوشم هم بودی باز دچارت بودم. خوب می دانم که پایان داستان من، وصال تو نیست. پایان داستانم را حتی نمی توانم حدس بزنم. فقط می دانم که شبی شبیه امشب است. شبی که از "حضور" خسته شده ام، می خواهم در دستانت خاموش شوم. می خواهم سر به بالین نهاده، چشمانم را بگشایم؛ آن گاه فقط دو چشم تو را ببینم؛ سپس داغی نگاهت دو چشمم را کور کند و از حرارت نوازش هایت گدازان شوم
آه...ای معنی واژه گمگشته هستی من! بیا که واژه های عنان گسیخته مرا دچارتر می کنند. بیا مرا ذوب کن در کف دستان پر حرارتت. امشب از این عالم فقط دستان تو را می خواهم... و چشم هایت را
بیا و امشب چاره ام باش. بگذار به سان قاصدکی پرپر در هوای خوش نسیم تو محو شوم. بگذار خاکستر وجودم را به اقیانوس بی کرانت بسپارم. امشب بگذار تا چون خرده سنگی حقیر در آتشفشان با شکوه تو نابود شوم. بگذار همه حضور خود را به لحظه ای از تو بفروشم. بگذار دیگر دچارت نباشم. دیرگاهی است فهمیده ام که تنها چاره اش این است که دیگر نباشم. امشب از تو می خواهم که دیگر نباشم ولی وحشت دارم از رفتن...
امشب به جستجوگری کور می مانم که در شبی تاریک به دنبال چیزی می گردد. اما...نه! انگار با او فرق دارم. قطعا او با یافتن گمگشته اش شادمان خواهد شد. من اما نه! باخود چنین عهدی ندارم
.
.
.
امشب آسمان چه نزدیک شده به زمین. امیدم فقط به آسمان است و پرواز. آه! تا واژه امید در ذهنم جاری شد، سرمای غربتم آن را به یخ یاسی بدل کرد. حق دارد: پرواز من پرواز مرغی تکیده و شکسته بال است که دیگر نه لانه ای دارد و نه مقصدی. او بال پرواز دارد؛ اما چه بالی و چه پروازی. بالش که شکسته است و پروازش هم بی هدف. سنگینی بار غربتش اما همیشه با اوست
.این مرغ مسافر فقط گاهگاهی می پرد تا پرواز از یادش نرود. آخر او نیز "دچار" است
.
.
.
... فکر می کنم سهراب می گفت: "دچار یعنی عاشق". من نیز می گویم ولی مرددم در خود!
.
.
.
هنوز می شنوی صدایم را؟ : امشب دچارت _دوست دارم بگویم عاشقت_ شده ام. ولی هزاران وای که می هراسم چون ....
امشب همهی هستیام یک خواهش شده است: می خواهم خاطرهی فراموش شده ای شوم، در ذهن سرد سوزان خاموشت، در ستاره ای خاموش، آن سوی یکی از کهکشان های گمشده ات ولی ای وای که این کار باعث ویرانی من است ! ویران می شوم !نمی دانم به کدامین راه پناه آورم ؟ نمی توانم فراموش شوم فقط باید تو مرا دریابی تا نشکنم!!!!
.
.
.
:امشب نزد حافظ هم رفتم. او نیز می دانست که "دچار" شده ام
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی

| Design By : Night Skin |

